دیروز با بابای گل نی نی رفتیم تا برای بار چهارم در عرض ۲ ماه نی نی رو ببینیم 
.
طبق معمول من استرس داشتم و بابایی آرام و خونسرد بود و مثل همیشه یه جزوه ی درسی هم
به دست تا توی مطب دکتر وقتش تلف نشه
نی نی جون بابایی درس خونی داری هواست
باشه این خصوصیت رو از بابایی به ارث ببری
خیلی طول نکشید که خانم منشی اسمم رو
صدا زد و من بابایی رفتیم توی اتاق دکتر و بعدش به یه اتاق دیگه که نی نی رو ببینیم دیگه قلبم
داشت از دهنم میزد بیرون دست گلم رو گرفتم و شروع کردم به خوندن چند آیه قران تا یه کمی
آروم شدم بعد از چند دقیقه که دکتر اومد و نی نی رو بهمون نشون داد. اصلا نمی تونستم باور کنم
جنین حسابی بزرگ شده بود و یه قلب کوچولو توی سینه ش میزد 
خدایا قدرتت رو شکر
اصلا باور کردنی نبود........فقط دلم میخواست خدا رو شکر کنم.خلاصه اینکه سونوگرافی هم دقیقا
با سن بارداریم مطابقت میکرد و این یعنی پشت سر گذاشتن یه مرحله ی نسبتا مهم.دکتر هم
خیلی خوشحال شده بود و همش می گفت همه چی خوب و نرماله. بعدش هم برام تاریخ تولد
کوچولوی ماهم رو تعیین کرد. اگه خدا بخواد ۱۹ آگوست( فکر می کنم ۲۸ مرداد سال ۱۳۸۶
باشه)به دنیا میاد.
قرار بود که ما تا اوایل فروردین سال آینده برگردیم ایران و نی نی رو هم همونجا به دنیا بیارم ولی
نظرمون عوض شد و قرار شد دیگه تا آخر شهریور توی ژاپن بمونیم.درسته ۲ سال دوری از خونواده
تحملش سخت میشه ولی به خاطر سلامتی کوچولوی نازمون چاره ی نیست و تحملش می
کنیم.
خدایا هیچ کاری از دستم برنمیاد جز دعا کردن برای همه ی پدر و مادرها.........برای همه ی فرشته کوچولوها...........خودت حافظ و نگهدارشون باش.
