۱.این روزها خیلی دلم برای خونواده ام تنگ شده همش دلم میخواد الان پیششون بودم.
غذاهای خوشمزه ی دست پخت مامانم رو میخوردم ٬ خودم رو برای بابام لوس می کردم و
بابای گلم هم همش با گفتن « دختر بابایی » من رو ناز می کرد ٬ یه کمی تو سر و کله ی
خواهر و برادرهام میزدم و مثل قدیما می نشستیم و کلی جک می گفیتم و ضایع کاریهای
همدیگرو رو می کردیم ٬ مهمونی می رفتیم و کلی خوش میگذروندیم . نمی خوام بگم که
این روزا سخت و دیر میگذره٬ نه واقعا اینطور نیست . ولی هیچ وقت فکر نمی کردم که یه
روزی ۲ سال باید از خونواده ام دور باشم و نتونم ببینمشون اونم یکی مثل من که از اول
زندگیم تا ۲۲ سالگی یه لحظه هم جدا نبودم .
۲.خدا رو شکر هفته ی دهم هم به سلامتی تموم شد و اونجوری که فهمیدم خطر سقط
بر اثر مشکلات مادرزادی بچه هم برطرف شده ولی میدونم که بالاخره باید رعایت کنم. توی
این روزا کارم شده فقط خوردن و خوابیدن ولی نمی دونم چرا شوهر جان همش گیر میده
که هیچی نمیخوری!!! کم میخوابی!!!! خلاصه به زور غذا تو حلقم می کنه و مثل بچه
ها صبحها قبل از اینکه بره من رو خواب می کنه و بعد میره.....(من هر روز صبح ساعت ۷ پا
میشم صبحونه می خورم و شوهر جان هم ساعت ۸:۳۰ از خونه بیرون میره)
۳.شبها سعی می کنم که بیشتر روی پهلو بخوابم ٬میدونم خیلی زوده ولی میخوام که
عادت کنم٬ به همین خاطر رفتم یه بالش بزرگ که به صورت هلالی شکله خریدم و همش
فکر می کردم اگه از این مدل بالشا استفاده کنم راحت می خوابم ولی نشون به اون
نشونی که از وقتی خریدمش اصلا نتونستم بخوابم و همش تو خواب وول خوردم دیگه نمی
دونم چکار باید بکنم؟!! شبها هم ۱۰ باری از خواب پا میشم و میخوابم و تازه کلی خواب
میبینم که بعضی وقتها حسابی خستم میکنه.......هر بار که چشمام رو روی هم میذارم
خوابای جدید می بینم که صبح همشون رو یادمه و میشینم برای شوهرم تعریف می کنم
دقیقا مثل فیلم سینمایی!!!
۴. ۴ ماه پیش یه کار کوچولویی پیدا کردم که هفته ی ۱ روزه .کارش رو دوست دارم ولی
مدیر موسسه خیلی آدم سخت گیری بود و مدام می اومد تو کلاس و سر و گوشی آب
میداد. تا اینکه من باردار شدم و دکتر بهم استراحت داد بیشتر از هر چیزی غصه ی کلاسم
رو داشتم٬ (یادم رفت در مورد کارم بگم! یه کلاس تدریس فارسی با ۵ دانش آموز مسن )
نمی دونستم چطور باید بهشون بگم تا اینکه بار اول زد و سرما خوردم و بهشون زنگ زدم و
گفتم که سرما خوردم و می ترسم شاگردها هم دچار مشکل بشن از اونجایی که یه ژاپنی
به شدت ترسو و محافظه کاره قبول کردن و یه جلسه رو اینجوری از سرم باز کردم ٬ بعدش
هم به تعطیلات آخر سال خورد و ۲ هفته ی تعطیل بودم ولی برای بعد از تعطیلات بهشون
زنگ زدم و گفتم که باردارم و وصع جسمیم خوب نیست ولی نمی خوام کلاس رو تعطیل
کنم اگه بشه شاگردا رو بفرستین خونه خیلی خوب میشه . اصلا فکرش رو هم نمی کردم
قبول کنن ولی قبول کرد و بعدش چند باری خود خانم مدیر زنگ زده و حالم رو پرسیده و
کلی هم سفارش کرده که مراقب خودم باشم!!!! داشم از تعجب شاخ در می آوردم.......به
یکی از دوستام که خودش قبلا اونجا کار میکرد گفتم اونم خیلی تعجب کرد خلاصه اینکه با
من خیلی خوب تا کرد و ۲ بار شاگردها رو فرستاد خونه ولی از این هفته دیگه خودم
باید برم.....
