چقدر دلم می خواست محرمها رو توی ایران باشم و توی مراسمها شرکت کنم ولی امسال

 دومین سالی بود که از همه چی دور بودیم ولی دلم همش اونجا بود و تمام خاطرات

سالهای گذشته می اومد توی ذهنم .

امیدوارم که دعاهای همه مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشه.

التماس دعا

                             ************************************

توی این مدتی که خونه نشین شدم همش هوس مهمونی رفتن رو می کردم و دلم شلوغی و

سر و صدا می خواست تا اینکه یکی از دوستان برای شنبه دعوتمون کرد ولی از اونجاییکه خونه

شون طبقه ی پنجم ه و آسانسور هم ندارن یه کمی دودل بودم.....نه می تونستم از مهمونی و

غذای خوشمزه ای که قرار بود درست کنه بگذرم(خیلی شکموام نه؟؟ ولی باور کنید غذای

شمالیها هم خوردن دارن مخصوصا اگه مرغ شکم پر باشه) و نه دلم میخواست که اون همه پله رو

بالا برم و کوچولوی نازم رو اذیت کنم .قرار شد با دکترم مشورت کنم اگه مانعی ندید برم .خدا رو

شکر دکتر جون مشکلی ندید و ما هم رفتیم ولی خدا میدونه اون پله ها رو چطور بالا می رفتم ٬ ۴

تا پله بالا می رفتم و ۵ دقیقه استراحت!!!فکر می کنم یه نیم ساعتی طول کشید تا رسیدم

حسابی گرسنه هم شده بودم و منتظر رسیدن بقیه ی مهمونا نشدم و تنهایی نشستم غذام رو

خوردم.....خیلی چسبید!!!! ولی برعکس چیزی که انتظار داشتم از سر و صدای بچه ها کفری

شده بودم و یه سردرد جانانه گرفتم اصلا تحمل سر و صدا رو نداشتم دلم می خواست دراز بکشم

و همه جا ساکت و آروم باشه!!! تازه از بس موقع بالا رفتن از پله ها باد خورد تو صورتم که یه

سرمای درست و حسابی هم خوردم.......از اونروز تا حالا تموم بدنم درد می کنه و سینوزیتهام هم

یه کوچولو عود کرده . این چن روزه به خاطر عطسه های پی در پی ام نی نی جون همش رو ویبره

بوده!!!!(الهی مادر قربونت بشه حتما خیلی اذیت شدی)

روز شنبه هم که برای چک ماهانه!! رفته بودم دکتر٬ بهم گفتن که دیگه تا آخر این ماه توی

بیمارستانی که می خوام زایمان کنم تخت و اتاق رزرو کنم(ایشالله) اگه خدا بخواد دیگه این ماه

باید تصمیم نهاییم رو بگیرم. ولی دکتری که الان تحت نظرش هستم توی بیمارستانی کار می کنه

که از محل زندگی ما خیلی دوره و نمی تونم اونجا رو انتخاب کنم.در کل توی این منطقه یه

بیمارستان خیلی بزرگ هست که تا خونه ۵ دقیقه پیاده روی داره و احتمال قوی همونجا رو انتخاب

کنم.

پ.ن:  این مطلب به موضوع بالا هیچ ربطی نداره ولی به درد خانمهایی که دنبال لاغر کردن

خودشون هستن میخوره!!! چند روز پیش از اخبار شنیدم که خانمهایی که به همسراشون محبت

می کنن لاغرتر از خانمهایی هستن که ابراز محبت نمی کنن!!!! وقتی شوهرم شنید میگه همینه

تو(یعنی من) توی ایران چاقتر از  اینجا بودی...به قول شوهرم یه زمانی من دست سحرناز (زن

کیانوش در شبهای برره) رو از پشت بسته بودم!!!