توی این ۱ هفته چند بار اومدم که مطلب جدبد بنویسم ولی مگه تنبلی اجازه میداد!!! دوست دارم
فقط بخوابم .ویارم هم که فعلا قصد نداره دست از سرم برداره و تو این هفته حسابی خودنمایی
کرد٬ توی ۱ روز ۱ کیلو کم کردم و آخرش هم کارم به بیمارستان و سرم کشید.خدا رو شکر الان
بهترم. هفته ی قبل هم برای رزرو تخت و انتخاب دکنر رفتم بیمارستان و کار اونجا رو تموم کردم
ولی مردم با این نظم و انضباط ژاپنیها.........هزار جور آزمایش و تعهد ازم گرفتن و کلی هم بهم
مشاوره دادن.........نی نی نازم هم شکر خدا داره بزرگ میشه و شکم مامانش رو حسابی بزرگ
کرده!!!! آخ که چقدر من عاشقشم و با این شکمم چقدر حال می کنم.......یه چیزی میگم نخندید
ها.......من از بارداری خیلی خوشم اومده و از اینکه شکمم داره بزرگ میشه خیلی خوشحالم!!!!
هنوز چراش رو خودم هم نمی دونم ولی از خودم خیلی تعجب می کنم!!! راستی کوچولوی نازم
توی این هفته ۲۰ تا از دندوناش درست میشه و از ۲ هفته ی دیگه هم صداها رو میشنوه.......من
از حالا همش دارم براش شعر می خونم و کلی هم قربون صدقه اش میرم ولی این شوهر جان
میگه کم بچه رو لوس کن!!!! آها یه چیز دیگه......برای زایمانم قرار شده که شوهرم هم همرام
باشه و توی اناق زایمان بیاد ولی آقا از حالا داره دبه در میاره.....میگه من دلم نمیاد بیام!!؟؟ هر
چی بهش میگم من به تو احتیاج دارم میگه بیام تو اتاق یکی باید به خودم دلداری بده و اشکام و
پاک کنه!!!! مخصوصا از وقتی که یه سری فیلم زایمان رو دیدیم دیگه کلا پشیمون شده......!!!
و اما یه احساس که از اول بارداری همرام بوده..............من همش فکر می کنم صاحب
یه جوجه ی کاکل زری میشم و به همه هم گفتم که نی نی ما پسره!!!! البته شوهر جان هنوز
هیچی به دلش نیفتاده و چیزی نمیگه ولی من شرط بستم که پسره.البته واقعا برام جنسیتش
مهم نیست منم مثل همه ی مادرها فقط و فقط به سلامتیش فکر می کنم و هیچ وقت از خدا
دختر بودن یا پسر بودنش رو نخواستم٬ هر روز هم میگذره این احساسم قویتر میشه و فقط
وجودش برام مهمه اونم سالمش........(خدایا تو رو به همه ی خوبیها و مهربونیهات قسم مراقب
همه ی کوچولوها باش ) اما اینکه این احساس چطور اومده سراغم.........سال اولی که ازدواج
کرده بودم داداشم رفت حج و سوغاتی ای که برای من آورده بود یه ماشین اسباب بازی بود .
وقتی ازش پرسیدم چرا ماشین؟؟ گفت که یه شب خواب میبینه من با یه پسر بچه به بغل دور
کعبه می چرخم!!!! از همون موقع من همش احساس می کردم که اگه خدا بهم بچه بده ٬
پسره.........حالا واقعا ممکنه که من کاملا اشتباه فکر کنم ولی تا جنسیتش رو دکتر تشخیص نداده
این احساس رو دارم.
توی این روزها هوا اینقدر قشنگه که هر روز هوس می کنم برم پیاده روی
ولی.............ولی...........یه مشکلی دارم!!!!روم نمشه بگم..........ولی
میگم......مممممممممممممممن از سگ می ترسم
چیکار کنم آخه؟؟ از ۱ کیلومتری
هم که صداش رو میشنوم چنان می پرم که اگه کسی ندونه فکر می کنه مار نیشم زده!!!

هر روز هم با شوهرم سر این موضوع دعوا داریم.........خب اون راست می گه ٬ من
بیخودی می ترسم ولی هر کاری می کنم این ترس از وجودم بیرون نمیره و هر روز هم بدتر
میشه......حالا موندم به بچم چطور یاد بدم که از سگ ترس نداره و شجاع بارش بیارم؟!!

ولی میدونم اگه بخوام زایمان راحت داشته باشم باید زیاد پیاده روی کنم!!! خدا
یه کمی بهم عقل بده!!!
