بعد از یه غیبت طولانی سلام

نه نه اصلا تنبل نشدم که هیچ یه کمی هم زرنگ تر شدم!!! یه چند روزی اینترنت خونه قطع بود

و بعدش هم به علت قروشگاه گردی و خرید فرصت نداشتم بیام و یه سری به اینجا بزنم ولی به

همه ی دوستای گلم سر زدم .

این روزها دیگه ویار و حالت تهوعم خیلی کمتر شده و خیلی چیزایی که قبلا به سختی می

تونستم بخورم الان با یه ذره سختی می خورم!!!! از اولش از سبزیجات خیلی بدم می اومد ( آره

دیگه حتما شما هم فکر کردین نی نی پسملیه) ولی به زورم که شده هر روز حتما می خورم.

خوشگل مامانی هم کم کم داره یه خودی نشون میده البته واقعا نمی دونم خودش یا فقط

خیالاته!!!! شما مامانای گل اولین باری که حرکت نی نی هاتون رو احساس کردین چه جوری

بود؟؟ حالا شما بگین منم میگم چطوری احساس می کنم نی نی داره تکون می خوره....... البته

همه جا خوندم و شنیدم که بارداری اول معمولا از هفته ی بیستم میشه حرکتهاش رو احساس

 کرد و همین من رو به شک میندازه. هفته ی پیش هم توی یه کلاس آموزشی که از طرف

بیمارستان برگزار شده بود شرکت کردم کلاس بدی نبود لااقل با تجربه ی خانمهای باردار دیگه

ای که شرکت کرده بودن آشنا شدم .فقط فکر می کنم برنامه ی غذاییشون به درد خودشون

میخوره.

این روزا یه کوچولو فکرم مشغوله........راستش بابای مهربون جوجه کوچولو چند ماه قبل از

بارداریم برای یه سمینار توی ایران مقاله فرستاد و از اونجایی که ما قرار بود اوایل سال آینده

برگردیم پس هیچ مشکل یا مانعی وجود نداشت ولی بعد از بارداری و موندگار شدن ما شوهر

جونم موند چیکار کنه تا اینکه تصمیم گرفت که بره و این فرصت رو از دست نده........این سمینار

هم اوایل خرداده یعنی می افته توی ۷ ماهگی من و به هیچ عنوان من نمی تونم همراهش

بشم . اولش چیزی نگفتم و شوهر جون هم افتاد دنبال خرید بلیط و قیمت گرفتن و .... من هر

چی فکر کردم دیدم واقعا توی این شرایط به صلاح نیست که من تنها بمونم البته اینکه میگم تنها

یعنی تنهای بدون شوهر جون. تازه اکثر دوستای ایرونیمون هم دیگه دارن برمیگردن و توی اون

روزها دوست ایرونی که من بتونم ازش بخوام بیاد پیشم نیست . شوهر جون هم از اولش گفته

بود که تا خیالم از تنها نموندنت راحت نشه امکان نداره که برم ولی آخه مگه میشه!!!!! خلاصه

اینکه چند شب پیش که داشت حرف از رفتنش میزد ازش خواستم که کلا منصرف بشه٬ قیافه

اش دیدنی شد!!!! چون وقتی داشت حرف میزد معلوم بود که خیلی هم بدش نمیاد یه سر بره

ایران وقتی من بهش گفتم نرو حسابی ناراحت شد!!!!

 شوهر جون: من اینقدر عقلم رو از دست ندادم که تو رو با این حال تنها بذارم و برم و حتما یه

فکرایی هم برای تو کردم

من: آخه با این وضعیت برم رو سر کی خراب بشم.....فلانی که با یه بچه نمی تونه هر روز پا شه بیاد

 اینجا........ژاپنیها هم که هیچ وقت یه هفته کار و زندگیشون رو ول نمی کنن که بیان مراقب من

باشن

شوشو( با یه حالت نیمه عصبانی): اصلا نمیرم ٬ خیالت راحت شد!!!

من که حسابی با دمم گردو می شکستم گفتم:‌ نمی خوام اینجوری بمونی و دقیقه ای یه بار

 یگی به خاطر تو نرفتم (البته میدونم که همش این رو خواهد گفت)

خلاصه اون شب من یه کمی گریه ام گرفت ولی اصلا به خودم اجازه ندادم جلوی شوهر جون گریه

کنم.

ولی دوباره پریشب شوهر جون میگه: راستی اگه من ۳ روزه برم و برگردم چطوره؟؟ اینجوری تو هم

زیاد تنها نمی مونی!!!!

من(ناراحت و عصبانی): اصلا هرجور که خودت دوست داری٬ منم یه کار می کنم بالاخره تازه نمی

 خواد دنبال کسی باشی ک بیاد پیش من..........من دوست دارم تنها باشم و به کسی هم احتیاجی

 ندارم تو برو و خوش باش و به من هم اصلا فکر نکن......

خلاصه اینکه ما هنوز به نتیجه نرسیدیم ولی شوهر جون به هر کی که میرسه میگه می خواستم

 برم ایران ولی به خاطر زهرا منصرف شدم!!!! (دیدین گفتم)

*******************************************************************

پ.ن: این پاورقی رو امروز صبح نوشتم.....یه مدتی ای همش خواب زیارت و این

جور چیزا رو می بینم.خواب می بینم توی یه حرمی دارم دعا می کنم ولی نمی

دونم چه دعایی؟؟!!! خیلی دلم میخواد بدونم دارم برای کی و برای چی دعا می

کنم؟؟ شایدم کوچولوی نازم دعا می کنه و باعث میشه من از اینجور خوابا ببینم!!!

قربونت بشم عزیزم........تو الان دلت پاکه پاکه برای همه دعا کن.

امیدوارم هر چی هست خیر باشه.