۴شنبه ی هفته ی پیش نوبت دکتر داشتم ولی چون وسط هفته بود بابایی نمی تونست باهامون
بیاد. هر روز هم می گفت دلم برای نی نی تنگ شده و دوست دارم ببینمش.تا اینکه روز ۴ شنبه
دیدم زودتر از من آماده ست که بره دکتر!!! بهش می گم مگه تو کار نداری؟ میگه نمی خوام تنها
بری........(ای بابای کلک ما که میدونیم دلت برای نی نی جون تنگ شده بود!!!) ساعت ۱۰ صبح باید
می رفتیم بیمارستان ولی مثل همیشه ۲ ساعتی منتظر موندیم و بعدش هم شروع هفت
خوان.......اول وزن و فشار خون که وزنم یه کمی بالا بود!!! بعدش هم آزمایش (روتون گلاب)
ادرار.........که این مرحله رو به سختی پشت سر گذاشتم.....!!! و بالاخره دیدن روی ماه
عسلمون..............قربونت بشم که اینقدر عزیز و جیگری. بابایی که داشت از دیدن بال در می آورد.
منم که همش از دکتر می پرسیدم جنسیتش چیه؟؟ دکتر هم با صبر و حوصله تمام قسمتهاش رو
نشونمون داد تا اینکه رسید به قسمت اصلی کار.......... فداش بشم که یه کمی خجالت کشید و با
دستش جلوی چشماش رو گرفت..........باباییش هم همش می گفت بابایی جون خجالت نکش این
که خجالت نداره. همین که دکتر گفت دیدمش من گفتم پسملیه........
دیگه ما هم صاحب یه قند عسلی شدیم.............دیدین گفتم پسملیه..........مامانی فداش بشه که
خیلی زود راضی شد که ما بفهمیم چی هست............خدایا برای هزارمین بار شکرت.
فقط یه چیزی که خیلی ذهنم رو به خودش مشغول کرده جواب آزمایشم بود که متاسفانه یه مقداری
پروتئین دفع کرده بودم..........دکتر گفت که خیلی باید مواظب وزن و فشار خونم باشم و نمک رو از
غذاهام حذف کنم ولی به خدا من قبلا هم خیلی بی نمک غذا می خوردم طوری که شوهر جان
صداش در اومده بود. این دوران هم مثل خیلی دیگه از دوره ها در کنار خوشیهاش یه سری ناراحتی
هایی هم داره دیگه.........کاری هم نمیشه کرد جز توکل کردن. میدونم که خیلیها این دوران رو با
سختی پشت سر گذاشتن پس ناشکری نمی کنم و همه چی رو می سپارم به خدا...........توی این
روزها هم پیاده روی رو شروع کردم و غذاهای کم کالری بیشتر میخورم.
عسل مامانی هم از هفته ی پیش تکونهاش شروع شده و اون احساسها هم مثل اینکه فقط توهم
نبوده و گل پسری واقعا داره خودش رو نشون میده............خیلی لذت بخشه بعضی وقتها گریه ام
میگیره و فقط و فقط خدا رو به خاطر این نعمت بزرگی که بهم داده شکر می کنم.
روز یکشنبه هم یه کلاس آموزشی داشتیم که با بابای مهربون رفتیم......اولش که یه پیشبندی که
دقیقا مثل شکم یه خانم باردار بود برای آقایون بستن بهشون گفتن بشینین و پاشین........با این
کارشون می خواستن به باباها بگن که ببینین خانمهاتون چقدر سختی می کشن پس شما هم
شوهرهای خوبی باشین و کمکشون کنید(البته شامل شوهر جون بنده نمی شد) ولی کلی
حالتهاشون خنده دار بود مخصوصا وقتی که یه شی ای رو انداختن روی زمین و گفتن خم شید و برش
دارین.......خیلی بامزه خم میشدن دقیقا اداهاشون مثل خانمهای باردار بود........دست به کمر
وایساده بودن!!!! قسمت بعدی کلاس در مورد بغل کردن و عوض کردن کهنه ی بچه بود.........یه سری
عروسک چیده بودن که دقیقا مثل بچه بودن ما هم یه پسرش رو انتخاب کردیم. خدا رو شکر که بابایی
یه کمی بغل کردن رو یاد گرفت آخه اصلا نمی تونست بچه بغل کنه!!!!! یه کلاس روانشناسی هم
رفتیم که خیلی جالب بود..........استاد همه ی پدرها رو مجبور کرد دست بذارن رو شکم خانمها و با
بچه شون حرف بزنن........به قول این استاد حرف زدن با بچه باعث فعال شدن مغز بچه ها میشه
و خیلی چیزای دیگه که همتون خوب می دونید ولی بعد از اینکه بابایی فهمیده که فقط مامانی نباید
با نی نی حرف بزنه هر شب دستش رو میذاره روی شکم من و با گل پسری حرف میزنه.........دیشب
قبل از اینکه بابایی باهاش حرف بزنه تقریبا خیلی حرمکتهاش رو احساس نمی کردم ولی همین که
صدای باباییش رو شنید شروع کرد به کله ملق زدن............معلومه که باباییش رو خیلی دوست
داره.....تا آخر شب با بابایی کلی حال کردن. جالبتر اینکه وقتی بابایی حرف نمی زد پسری هم تکون
نمی خورد ولی تا بابایی شروع می کرد اینم حرکتاش شروع میشد.......اون لحظه با تمام وجودم خدا
رو شکر کردم. بابایی هم بیشتر از قبل عاشق پسری شده و از اینکه باهاش حرف میزنه خیلی لذت
میبره.
