سلام سهیل گلم

مامانی حالت خوبه؟

امروز اومدیم عید دیدنی٬ حسابی سنگ تموم گذاشته بودی گلم............قربونت بشم عزیز دلم

میدونم حسابی بهت استرس وارد کردم مامانی رو ببخش گلم.......نمی دونم چرا این روزایی

که نوبت دکتر دارم اینقدر هول و وله برم میداره  با وجود اینکه بابایی هم پیشم بود ولی همش

نگران بودم...........خدارو شکر همه چی خوب بود و تو هم رشد کافی رو داشتی و همه چی

سرجاش بود به غیر اون مشکل همیشگی من............متاسفانه بازم پروتئین دفع می کردم از

بس استرس داشتم که فشارم خیلی نرمال نبود......البته این خانم پرستار امروزی یه جورایی

بازم بیشتر بهم استرس وارد میکرد. همش می گفت که فشارت باید بیاد پایین!!!! من که دیگه

نمک رو به کل حذف کردم و میوه و شیر بیشتر میخورم ولی نمیدونم چرا اینجور شد؟؟!!!

عزیز دلم تو اصلا نگران نباش من تمام تلاشم رو می کنم و بقیه ی کارا رو می سپارم به

خدا............ایشالله که خودش به هممون کمک کنه.

راستی ۱۲ فروردین هم عقد عمه سمیه بود خیلی دوست داشتم که ما هم می تونستیم بریم

ولی نشد دیگه ٬ بابایی هم این چند روز خیلی تو فکر بود معلومه که خیلی دلش تنگ شده و

خیلی هم دلش می خواست که اونجا باشه. آخه این عمه ات رو خیلی دوست داره ولی خب

قول دادن که عروسیشون رو بندازن بعد از وقتی که ما برگشتیم ایشالله تا اون وقت تو هم پاهای

خوشگلت رو توی این دنیا گذاشتی.

امسال ما به جای ۱۳ به در ۱۲ به در رفتیم. یه کمی هم با هم کوهنوردی کردیم گلم...........یه

سری از دوستامون که از بودن تو هنوز خبردار نبودن با کارایی که بابایی برامون میکرد همشون

فهمیدن. آخه بابایی حسابی بهمون می رسید و کلی برامون جاده و رودخونه صاف می کرد!!!

(.............بابایی جون من و سهیل ازت خیلی خیلی ممنونیم .................)

خلاصه کلی کیف کردیم و چیز میز خوردیم. جالبش این بود که ۲ تا دیگه از دوستامون هم

شرایطشون مثل ما بود دیگه همه وقتی می خواستن چیزی بخورن اول به ما ۳ تا تعارف

می کردن بعد به همه. جای همگی خالی خیلی خوش گذشت فقط مثل بقیه ی ۱۳ به درا بارون

 دست از سرمون برنداشت ولی ما پرروتر از اون بودیم که با هوای بارونی برنامه مون رو به هم

بریزیم.

راستی ما نیمه ی اول رو به خوبی و خوشی پشت سر گذاشتیم ایشالله که توی این نیمه ی دوم هم

مشکل خاصی پیش نیاد. عزیزم خیلی مواظب خودت باش. هزار هزار بار می بوسمت