از چند وقت قبل همش منتظر رسیدن این چند روز تعطیلی بودم تا یه دل سیر با شوهر جونم بریم
گردش و گشت و گذار . یه برنامه ی BBQ هم داشتیم که البته شکر خدا روز اول تعطیلی برگزارش
کردیم ولی چشمتون روز بد نبینه بعدش بلایی سرم اومد که بقیه ی روزا رو خونه نشین شدم. البته
از چند وقت قبل هر از گاهی بعد از پیاده روی طولانی زیر دلم سفت میشد و احساس می کردم که
بچه خیلی خودش رو برای به دنیا اومدن داره آماده می کنه!!!! اون چند بار سریع بر میگشتم خونه و با
استراحت تقریبا بهتر میشدم ولی این چند روز آخری با استراحت هم مشکل برطرف نشد تا دیروز که
دیگه واقعا فشار بیشتر و بیشتر شد . البته هیچ دردی نداشتم فقط احساس می کردم یه فشاری داره
به دو طرف کشاله ی رانم میاد و بچه خیلی خودش رو سفت کرده. طبق چیزایی هم که از دوستام
شنیده بودم می دونستم این حالت موقع زایمان سراغ آدم میاد !!!! خیلی ترسیده بودم و از صبح تا
ظهر دراز کشیدم و کلی پسری رو ناز کردم که خودش رو یه کمی شل کنه ولی یه لحظه که پا میشدم
دوباره همون حالت رو داشتم. اشکم دیگه دراومد نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم توی بغل شوهر
جون سیر سیر گریه کردم .
دکتر از قبل گفته بود هر حالت جدید و ناخوشایندی داشتی اول به بیمارستان زنگ بزن و راهنمایی
بخواه منم دیگه چاره ای نداشتم جز این کار.....پرستار بهم گفت سریع بیا بیمارستان و کلی هم
تاکید کرد که با ماشین برم و تنها هم نباشم که البته خدا ر وشکر شوهر جونی خونه بود . دیگه با این
حرف پرستار بیشتر ترسیدم و استرس حسابی اومد سراغم ٬دست و پام می لرزید......مثل اینکه
این گل پسری ما خیلی عجول تشریف دارن........کلی هم باباییش باهاش حرف زده که پسر جون
الان برای اومدنت خیییییییییلی زوده و تو باید حالا حالاها اون تو بمونی ولی مثل اینکه مرغ پسری ما
یه پا داره!!!!!
هیچی دیگه رفتیم بیمارستان بخش زایمان........قلبم داشت از تو دهنم میزد بیرون بردنم توی یه اتاق
و سعی کردن که ضربان قلب پسری رو با دستگاه پیدا کنن ولی نشد که نشد.....داشتم سکته می
کردم.خلاصه قلبش پیدا نشد و با یه دستگاه دیگه که نمی دونم چی بود چکش کردن خدا رو شکر حال
گل پسری خوب بود و مشکلی نداشت قسمت آخر که چک کردن خودم بود بدترین قسمت ماجرا بود .
اول اینکه بردنم توی اناق زایمان و به شوهر جون هم اجازه ندادن که بیاد پیشم و بعدش هم جناب
دکتر کاری کرد که گفتم اگه این عسلی هم قرار نبوده بیاد با این کارا دیگه الانه که بپره بیرون!!!!!!
خلاصه چشمتون روز بد نبینه دلم می خواست یه چیزی به دکتر بگم ولی دیگه باید بهش اطمینان
می کردم. بهم گفت که باید استراحت کنم و الان موقع خوبی برای به دنیا اومدن نی نی نیست .
این شد که دیگه ما الان خونه نشین شدیم . مثل اینکه فسمت ما اینه که توی هر دوره ی بارداری یه
چیزی داشته باشیم که فکرمون رو به خودش مشغول کنه. البته اصلا قصد ناشکری کردن رو ندارم
حتما خیر و مصلحت ما هم توی اینه. من که همه چی رو سپردم دست خدا و امیدوارم که خودش
بهمون کمک کنه. دوشنبه هم قراره که دوباره برم دکتر که نظر نهاییش رو بده. توکلم فقط و فقط به
خداست .
