پسر عزیزم ٬ کوچولوی ناز و مهربونم سلام

عسل مادر٬ از این هفته دیگه وارد دهه ی آخر این دوره شدیم .  این ۲ هفته ایی که بابایی پیشمون

بود به هر دومون خیلی خوش گذشت و اصلا گذر زمان رو متوجه نشدیم . تو هم خیلی پسر گلی

شدی دیگه مامانی رو اذیت نمی کنی . فکر کنم دیگه خودت هم متوجه شدی که اینجا چیز به درد

بخوری نداره که بخوای برای اومدن عجله کنی ٬ قربونت بشم عزیزم. راستی اونروز با بابایی و چند تا از

دوستامون رفتیم خریدات رو انجام دادیم حالا دیگه نگران بی لباس بودنت نیستم فقط مونده شستن و

اتو کشیدنشون که اون هم فعلا وقت هست . ولی بازم تو عجله نکنی ها !!!! یه چند هفته ی دیگه

 صبر کنی همه چی تموم میشه ایشالله .

********************************************************************

دوستای عزیز و مهربونم ٬میدونم خیلی تاخیر کردم.............ببخشید .

توی این ۲ هفته همسر مهربون همش خونه بوده و کارای دانشگاهش رو  تو خونه انجام داده و

دیگه فرصت برای اینکه من بتونم پای کامپیوتر بشینم نبود . یه مدتیه که ویروس سرخک توی ژاپن

دیده شده و یه سری از دانشجوها رو مبتلا کرده و از اونجاییکه ژاپنیها خیلی محتاط هستن حاضر

شدن ۱۲ روز دانشگاه رو تعطیل کنن تا بقیه ی دانشجوها مریض نشن ( البته این تعطیلی فقط مربوط

به دانشگاه محل تحصیل شوهر جون بود و بقیه ی دانشگاهها روال عادی خودشون رو داشتن......مثل

 اینکه خدا هم حسابی هوای من و پسرم رو داره...........ممنونم خدا جون که اینقدر خوب و مهربونی)

وقتی شوهر گلم گفت که ۲ هفته نمیره دانشگاه انگار همه ی دنیا رو بهم دادن ٬ خیلی خوشحال

شدم قربونش بشم اصلا هم از کنارمون جم نخورد و فقط برای خرید و کارای ضروری می رفت بیرون

هر از گاهی هم دوتایی می رفتیم توی پارک نزدیک خونمون می نشستیم و یه هوایی می خوردیم .

البته یکشنبه رو به اصرار من با یکی از دوستامون رفتیم بیرون . قرار نبود که بارون بیاد ما هم

ناهارمون رو برداشتیم و زدیم به کوه و دمن هنوز سفره ی ناهار رو پهن نکرده بودیم که ریز ریز بارون

شروع به باریدن کرد همه ی دور و بریهامون جمع کردن و رفتن ولی ما به خیال اینکه چند دقیقه بیشتر

طول نمی کشه و زود قطع میشه نشستیم ولی ۲ دقیقه بعدش چنان شدتی گرفت که تمام وجودمون

خیسِ آب شد......نه می تونستیم پاشیم فرار کنیم توی ماشین و نه میشد صبر کنیم که قطع

بشه....بعد از کلی خیس شدن تصمیم گرفتیم وسایلهامون رو همونجور بذاریم و بپریم توی

ماشین...بعد از ۱۰ دقیقه ایی که حسابی بارید آقایون برگشتن وسایلها رو جمع کردن ولی غذاها پر از

آب شده بود و مجبور شدیم همشون رو دور بریزیم !!!!!!!!! خلاصه حسابی حالمون رو گرفت ولی من و

شوهر جون توی اون شرایط که بقیه از شدت عصبانیت هیچ حرفی نمیزدن فقط خندیدیم........نمی

دونم چرا هر دوتامون خنده مون گرفته بود!!! ولی واقعا این چند روزی که شوهر جون پیشمون بود

خیلی برام زود گذشت . امیدوارم این ۲ ماه باقیمانده هم همینجوری بگذره . 

*******************************************************************

یه کمی هم از شیرین کاریهای پسر گلم........

این روزا تکونهاش خیلی محسوس تر شده. کاملا اعضای بدنش رو احساس می کنم . عاشق اون

لحظه هایی هستم که دستش رو تکون میده و با ۵ تا انگشت کوچولو و خوشگلش که الهی

قربونشون بشم شکمم رو لمس می کنه.......خیلی احساس قشنگیه.احساس می کنم ساعت

خوابش هم یه جورایی تنظیم شده ست . مثلا می دونم که ساعت ۱۱ تا ۱۲ شب می خوابه و بعدش

 بیدار میشه و شروع می کنه به بازی . منم دیگه خوابیدن برام خیلی سخت شده و معمولا تا صبح

چند بار پا میشم و میشینم........یه کمی بد خواب شدم.......دیگه احساس سنگینی می کنم . به

شدت هم به غذاهای کم چرب و بی نمک عادت کردم طوریکه یه کم غذام چرب که میشه حالم به

شدت خراب میشه.  

این روزها هم به شدت منتظر اومدن مامانم هستم ٬ اگه خدا بخواد تا ۱ ماه دیگه قراره بیاد پیشمون و

برای زایمان کنارمون باشه و بعدش هم با هم برگردیم ایران ( ایشالله ).

.........................................................

پ.ن:  به گفته ی یکی از دوستای ژاپنیم حدود ۱۸-۱۹ سال پیش یه سری از بچه ها بعد از زدن

واکسن سرخک فوت شدن به همین خاطر بقیه ی مادرا از ترس ٬دیگه به بچه هاشون این واکسن رو

نزدن تا اینکه ویروسش پخش شد و همون بچه های ۱۸-۱۹ سال پیش دچار این ویروس شدن .