اگه خدا بخواد دیگه داریم هفته ی سی و دوم رو هم تموم می کنیم . این روزا پسر گلم خیلی

زیاد پایین اومده طوری که همش زیر شکمم احساسش می کنم. یعنی حدود زیر نافم٬ فکر کنم

بار و بندیلش رو بسته و آماده ی آماده ست و منتظره که مامانش کوچکترین قدمی برداره. با

وجود اینکه دکتر بهم گفته بود که دیگه لازم نیست دارو مصرف کنم ولی با این شرایط مجبور

 شدم که دوباره دارو خوردن رو شروع کنم . همسر محترم هم همش نگران دارو خوردن و تاثیرش

روی پسرشه !!! البته منم خودم ترجیح میدم که کمتر دارو مصرف کنم ولی پسر گلمون این

اجازه رو بهم نمیده . مثل اینکه چاره ایی نیست شده٬ به زور قرص و دارو تا هفته ی ۳۷ نگهش

میداریم و بعدش دیگه بهش اجازه میدیم هر کاری دلش می خواد بکنه.

چند روز  پیش هم با شوهر جان توی کلاس امادگی برای زایمان شرکت کردیم خیلی خوب و

 بدرد بخور بود بعدش هم اتاق زایمان و اتاق مخصوصی که بچه ها رو توش نگه میدارن رو

نشونمون دادن. بچه ها اینقدر ساکت و آروم خوابیده بودن که اولش من فکر کردم عروسکن ٬

خیلی ناز و معصوم بودن یه لحظه پسر کوچولوی خودم رو توی یکی از تختها تصور کردم حسابی

دلم ضعف رفت و دلم خواست یه لحظه هم که شده می تونستم بغلش کنم. قیافه ی بابای

پسری هم دیدنی بود معلوم بود حسابی رفته تو رویا. حالا وقتی توی اتاق زایمان بودیم یه ترس

عجیبی افتاد تو دلم..........به شوهری میگم: من می ترسم!!!!!!!! شوهری: ای بابا چه

ترسی...ترس که نداره !!! کاش منم می تونستم بزام٬ یه دقیقه ایی می زاییدم و پا میشدم می

رفتم سراغ کارام!!!!!!! 

واقعا نمی دونم چرا آقایون فکر می کنن تحملشون بیشتر از خانماست؟؟!!!!

پسرک قشنگم هم همش فکر می کرد تمرینایی که برای راحتی زایمان انجام میدادم جدی ان و کلی

 خودش رو برای بیرون پریدن آماده می کرد کلی هم نازش رو کشیدم که عزیز دلم اینا همش

تمرینه و فعلا وقتش نیست ٬ البته از اونجایی که پسرکم خیلی جوجه ی خوب و نازی ه به حرف

مامانش گوش میداد و اون هم فقط هر از گاهی تمرین می کرد البته تمرینای پسر من هنوز هم

ادامه داره و هنوز تموم نشده .

پ.ن: از صبح مشغول نوشتن این پستم بالاخره موفق شدم تمومش کنم

درخواست کمک : من چطور می تونم موسیقی روی وبلاگم بذارم؟؟ ممنون

میشم اگه کمکم کنین