شنبه ی هفته ی پیش مهربون همسر طبق معمول همیشگی چند ساعتی رو رفتن دانشگاه و بعد از
یه خودنمایی به جناب استاد قرار بود بره خرید ولی از اونجایی که هزار جا باید می رفت و کلی هم
باید خرید می کرد وقتی رسید خونه واقعا رمقی براش نمونده بود . شبش هم یکی از دوستای مصری
دعوتمون کرده بود که دور هم چایی بخوریم به همین خاطر مجبور شد بدون هیچ استراحتی بریم که
داشت خیلی دیر میشد البته خدا رو شکر بهمون خوش گذشت و فکر کنم با اون همه حرفهایی که زد
خستگیِ خرید از تنش اومد بیرون. صبح روز یکشنبه هم روز نظافت بود و شوهر جان محبور بود تمام
کارهای خونه رو به تنهایی انجام بده و خداییش هم نطافت کردنش حرف نداره ٬ تمام سوراخ سنبه
های(درست نوشتم؟؟!!!) خونه رو می ریزه بیرون و تمیز می کنه بعد نظافت خونه یه سری لباس که
باید با دست شسته میشد اونا رو هم شست ٬ ولی حسابی خسته شد . عصرش هم باز یه سری
خرید داشتیم که اونا رو انجام داد ولی اینقدر وسایلش سنگین بود که کمرش شروع کرد به درد کردن .
گفتیم شاید یه کمی بگذره بهتر بشه ولی مثل اینکه حسابی به مهره های کمرش فشار اومده بود!!!!
خلاصه اینکه اون هم افتاد توی رختخواب و برای راه رفتنش خیلی مشکل داره و مثل خودم میشینه و
پا میشه!!!! برای اینکه من روحیه ام رو خیلی نبازم میگه چیزی نیست و یه کم درد می کنه ولی دارم
می بینم چقدر سخت کاراش رو می کنه جیگرم داره براش کباب میشه........حاضرم خودم همه ی
دردهای عالم رو تحمل کنم ولی یکی از عزیزام درد نکشن........خدا کنه خیلی زود خوب بشه الان هم
۲ روزیه که نتونست بره دانشگاه . سعی می کنم توی آشپزی و یه سری کارای دیگه کمکش کنم ولی
برای خرید هیچ کاری نمی تونم بکنم الان هم مجبور شد بره خرید.......کلی بهش سفارش کردم
خیلی به خودش فشار نیاره .
به قول یکی از دوستامون باید در مورد ما بگن بهشت زیر پای پدر و مادر است!!!
همسر عزیزتر از جانم امیدوارم که هر چه زودتر خوب بشی و دیگه هیچ وقت مریضی سراغت
نیاد............خیلی دوست دارم خیلی زیاد.
