معمولا وقتی به زایمان فکر می کردم اولین چیزی که به ذهنم می رسید این بود

که درد چه موقع میاد سراغم؟ همیشه فکر می کردم درد زایمان یه چیزی شبیه

درد پ*ر*ی*و*د ه به همین خاطر خیلی نمی ترسیدم. اینجا هم که جای انتخاب

نداشتم مطمئن بودم که طبیعی زایمان می کنم. تا قبل از زایمان هم روزی چند بار

صحنه ی زایمان رو برای خودم مجسم می کردم ولی واقعا خود زایمان یه چیز دیگه

بود!!!!

اخرین باری که نوبت دکتر داشتم و پیش بینی شد که زودتر از موعد زایمان کنم

اصلا فکر نمی کردم که اینقدر زودتر باشه پنج شنبه صبح بعد از اینکه شوهر جان

رو راهی کردم همش منتظر بودم نتیجه ی جلسه ی دفاعیه اش رو بدونم که شکر

خدا خوب بود. صبح همون روز وقتی مامانم داشت گزارشات رو به بابام میداد گفت

که دکتر گفته امروز و فرداست که بچه به دنیا بیاد٬ گفتم مامان جان دکتر گفته ۱

تا  ۲هفته ممکنه زودتر بیاد. موقع ناهار هم داشتم به مامانم می گفتم که من اصلا

بهم نمیاد قراره چند وقته دیگه زایمان کنم !!!! ولی به گفته ی مامانم درد یه دفعه

میاد و خبر نمی کنه که....عصر همون روز هم قرار بود با مامانم بریم برای شوهر

جان هدیه ی رو.ز پدر بگیریم ولی بارون شدیدی شروع شد و مجبور شدیم منتظر

بند اومدن بارون بشیم . ساعت حدود ۴ بود که خواستم نماز بخونم  یه لحظه درد

تمام وجودم رو گرفت نمی دونم چرا اولین کاری که به ذهنم رسید خبر کردن

شوهر جان بود با وجود اینکه می دونستم توی هفته های آخر اینجور دردها

طبیعیه . بعد از اینکه به شوهرم زنگ زدم احساس کردم دردم آرومتر شده . یه

کمی خیالم راحت شد چند دقیقه نگذشته بود که دوباره شروع شد تقریبا فاصله

ی بین دردها به ۱۰ دقیقه رسید سریع نمازم رو خوندم و رفتم حموم یه دوش

سرپایی گرفتم ساک بیمارستان رو تا یه حدی آماده کردم و آماده شدم که شوهرم

برسه یه لحظه احساس خیسی تو قسمت پاهام کردم وقتی چک کردم دیدم ای

دل غافل کیسه ی اب پاره شده به بیمارستان زنگ زدم و وضعیتم رو بهشون گفتم٬

قرار شد خیلی زود بریم بیمارستان دردهام دیگه به ۵ دقیقه یه بار رسیده بود .

مامانم خیلی ترسیده بود و شوهرم هم طبق معمول هول شده بود این وسط من

داشتم از ترس میمردم . وقتی فکرش رو می کردم یه ترس همراه با هیجان وجودم

رو می گرفت اصلا حالتهای درونیم قابل توصیف نیست . توی بیمارستان هم همش

 خندم می گرفت (فکر کنم اون لحظه اگه می دونستم تا چند دقیقه ی دیگه چه

دردی خواهم کشید دیگه خندیدن یادم می رفت!!!) وارد قسمت زایمان شدیم و

سریع کارای بستری شدن رو انجام دادیم دکتر بعد از اینکه چک کرد گفت که کیسه

 ی آب از پایین پاره نشده و احتمالا از قسمتهای بالایی باشه و هنوز هم برای

زایمان آماده نیستم ولی به خاطر پارگی کیسه ی آب باید بستری بشم ........

ادامه دارد.........

پ.ن:خیلی خستم و دلم می خواد که یه کمی بخوابم بقیه اش بمونه برای پست

بعدی