امروز بالاخره یه کوچولو وقت پیدا کردم که ادامه ی ماجرا رو بنویسم
ساعت نزدیکای ۷ بود و من پی در پی بدون هیچ فاصله ای درد داشتم ولی هنوز کمر دردم شروع نشده بود
٬ هر بار هم از پرستارم می پرسیدم تا زایمانم هنوز مونده می گفت باید کمرت هم دردش شروع بشه .
مامانم هم همش می گفت امشب زایمان می کنی . از اون طرف هم همسرم گیر داده بود که جک بگو!!! یا
همش یادآوری می کرد که یه موقع با صدای بلند داد نکشم!!!منم خیلی به حرفش گوش دادم و تا اونجایی که
می تونستم داد و فریاد راه انداختم طوریکه بعد از زایمان دیگه صدام در نمیومد.خلاصه توی همون چند دقیقه
کمر دردم هم شروع شد و کم کم به زایمان نزدیک شدم ٬ یعنی همون حرف مامانم شد و پسرکم ساعت
۸:۴۰ دقیقه ی شب به وقت ژاپن در شهر کوبه ٬ بیمارستان شی مین به دنیا اومد. اولین باری که دیدمش
اصلا احساس مادر شدن رو نداشتم خیلی برام سخت بود قبول کردنش وقتی گذاشتنش توی بغلم یه کمی باورم
شد ولی نتونستم بهش اونطوری که دلم می خواست نگاه کنم. پسرکم همون لحظه ی اول شروع به مکیدن
سینه هام کرد معلوم بودد که خیلی گرسنه ست ولی پرستارا اجازه ندادن و گفتن دیگه باید بره تو اتاق
نوزاد.......خیلی دلم سوخت که به زور جداش کردن شیر خوردنش هم فقط اون چند دقیقه شد بعدش به مدت
۲ روز دیگه لب به شیر نزد و وزنش توی ۲ روز ۲۰۰ گرم کم شد. شیر خودم هم کم بود به همین خاطر
پرستارا سعی کردن بهش آب قند بدن که اصلا از شیشه خوشش نیومد و دهن نگرفت الان هم اصلا به شیشه
علاقه ای نداره حاضره ۲ ساعت سینه های خودم رو مک بزنه ولی توی شیشه شیر نخوره.
پسرم داره بیدار میشه این پست هنوز ادامه داره ایشالله ببینم کی می تونم تمومش کنم!!!
******************************************************************************************
ساعت حدود ۱۱ شبه و پسرکم توی خواب نازه منم فرصت پیدا کرد که این پست رو تموم کنم
اینجا معمولا کسایی رو که زایمان طبیعی دارن ۵ روزی توی بیمارستان نگه میدارن . توی این ۵ روزی که
بیمارستان بودم خیلی چیزا رو یاد گرفتم و تا اونجایی که می تونستم استراحت کردم . بچه ها شبها از مادرا
جدا بودن ولی اول صبح تا ۹ شب پیش هم بودیم و هر وقت هم که می خواستیم می تونستیم تحویل پرستارا
بدیم و بریم دنبال کار خودمون من سعی کردم بیشتر وقتا رو پیش خودم نگه دارم و فقط وقتای خیلی
ضروری می فرستادمش اتاق نوزادان. نصفه شبها هم هر وقت گرسنه میشد پرستارا می اومدن بیدارمون
می کردن و می رفتیم بهشون شیر میدادیم به نظر خودم خیلی لذت بخش بود ولی یه چیزی که خیلی ناراحتم
می کرد و الان هم تا حدی باهاش مشکل دارم شیر خودمه که خیلی زیاد نیست و پسرکم رو سیر نمی کنه
توی بیمارستان هر بار که برای شیر دادنش می رفتم باید قبل و بعد از شیر وزنش رو اندازه می گرفتم بچه
های ژاپنی ماشالله هر بار ۸۰ گرم و بیشتر اضافه می کردن اونم با ۱۰ یا ۱۵ دقیقه شیر خوردن پسر من
بعد از کلی مکیدن ۳۰ گرم و بعضی وقتها خیلی کمتر اضافه می کرد ٬ موندم چی کار کنم ؟؟؟
خلاصه از وقتی هم که اومدم خونه با مامانم فقط مشغول کارای سهیل هستیم طفلکی مامانم کارش شده شستن
و عوض کردنش و منم فقط شیرش میدم و باد گلوش رو می گیرم که این قسمت ماجرا سهت ترین قسمته.
پسرکم اصلا توی بغل راحت نیست و هر بار بخوایم باد گلوش رو بگبریم اینقدر خودش رو این ور و اون
ور می کوبه تا بذاریمش زمین وقتی هم میذاریمش زمین سکسکه اش شروع میشه و حسابی کلافه اش می
کنه جالب اینجاست که بعد از سکسکه باز هم گرسنه میشه و ما بر می گردیم سر خونه ی اول!!!!
خلاصه دوتایی به هیچ کاری نمی رسیم آخر سر حسابی هم خسته و کوفته می خوایم بخوابیم که گل پسر ما
دلش بازی کردن و شیر خوردن میخواد.
اینم یه ژست خوابیدنش

