چقدر دلم می خواد همه ی خاطرات این روزها رو یادداشت کنم که هیچ وقت فراموششون نکنم

 ولی نمی دونم چرا با اینکه مامانم همه ی کارامو می کنه من هیچ فرصتی برای نوشتن ندارم!!!

توی این ۳ هفته شاید ۲ یا ۳ بار ظرف شستم و غذا درست کردم شستن لباسای پسرکم و

خیلی کارای دیگه به عهده ی مامان گلم نمی دونم اگه مامانم پیشم نبود من باید چیکار می

کردم؟!! می دونم هیچ وقت نمی تونم این همه زحمتش رو جبران کنم.........پسرکم هم روز به

روز داره بزرگتر میشه البته وزن و قدش خیلی به چشم نمیاد ولی دیگه کم کم برنامه ی خواب و

شیر خوردنش تنظیم شده در کل پسر آرومیه صدای گریه اش هم وقتی که خیلی گرسنه است

بلند میشه که البته با تمام بدجنسی٬ من عاشق مدل گریه کردنشم و یه وقتهایی یه کمی دیر

بهش شیر میدم تا یه کمی صدای گریه اش رو بشنوم.......دقیقا مثل اولین گریه اشه و حسابی

قند توی دلم آب می کنه خلاصه اینکه عاشق صدای گریه شم. هنوز هم مشکل باد گلو گرفتن

رو دارم به همین خاطر بیشتر شبها کارم یا شیر دادن ه یا گرفتن باد گلو ولی با وجود کم خوابی

اصلا احساس خستگی نمی کنم.........همه ی فکر و ذهنم شده پسرکم.

عزیز دلم خیلی گرماییه اصلا تحمل پتو رو نداره و مثل مامانش مدام با پاهاش پتو رو از روی خودش

می کشه کنار. از حالا حسابی توی خواب می چرخه و هر لحظه باید جاش رو درست کنیم و بدنش رو

صاف کنیم دقیقا مثل وقتی که توی شکمم بود خودش رو جمع می کنه و پاهاش از زانو خم شده توی

شکمش ٬ به همین خاطر بعضی وقتها مامانم قنداقش می کنه تا پاهاش کج نشه!!!! توی خواب

 خیلی می پره دقیقا مثل خودم این موضوع خیلی فکرم رو به خودش مشغول کرده خودم خیلی

ترسوم ولی اصلا دوست ندارم پسرم مثل خودم بشه..... خدا کنه  این ترسی رو که از من به ارث برده

 خیلی زود از تنش بریزه .

TinyPic image

شنبه ی هفته ی گذشته برای اولین بار بابایی و پسری رو با هم تنها گذاشتیم و با مامان جونم

رفتیم خرید می خواستم صبر و حوصله ی شوهر جونم رو امتحان کنم( جوابش بماند برای

خودم )ّ ۱ ساعت بیشتر بیرون نبودیم چند دقیقه قبل از برگشتنمون پسرکم گرسنه میشه و

شروع می کنه به داد و فریاد کردن وقتی از پله ها می اومدم بالا صداش رو شنیدم و بدو خودم

رو رسوندم خونه. در کل بابایی خیلی بچه داری بلد نیست و خیلی هم توی بغل گرفتن نی نی ها

مهارت نداره کلی هم براش کلاس گذاشتم و بهش آموزش دادم ولی یاد نگرفته فکر کنم تا پسری

گردن نگرفته به کمکهای بابایی نباید دلخوش باشم البته این روزای آخر هم خیلی سرش شلوغه و ما

خیلی کم می بینیمش.

TinyPic image