پسر گلم سلام
چقدر زود گذشت این ۱ ماه ٬ درسته یه کمی سخت بود ولی من اصلا احساس خستگی نمی کنم و از فکر کردن به تک تک لحظه هاش لذت می برم و اصلا دوست ندارم که با هیچ شیرینیه دیگه عوضش کنم. خیلی دوستت دارم بیشتر از اونچه فکرش رو می کردم .اون روز بابایی بغلت گرفته بود بهم میگه چه احساسی داری از اینکه سهیل تو بغل کس دیگست و بغل تو نیست؟!!نمی دونم چرا احساس می کنم که تو فقط مال خودمی و اصلا تحمل اینکه تو رو توی آغوش کس دیگه ای ببینم ندارم حتی باباییت!!!! خیلی حسود و خودخواهم مگه نه؟؟ البته به بابایی اینو نگفتم.......گفتم مگه سهیل فقط مال منه؟؟!!چه فرقی می کنه بغل کی باشه!!!!
خیلی دلم می خواد بیشتر از بودن با پسر گلم بنویسم ولی این روزا سرم خیلی شلوغه و خیلی فرصت برای نوشتن ندارم شاید هم این آخرین نوشته ام باشه.اگه خدا بخواد تا ۲ هفته ی دیگه بر می گردیم ایران . احتمالا تا چند ماه به اینترنت دسترسی نداشته باشم و اگه هم فرصتی باشه حتما به همه ی شما دوستای عزیزم سر می زنم.
فعلا خداحافظ


