پسر نازم روز جمعه ۴ آبان وارد چهارمین ماه زندگیش شد ٬ واکسسن ۲ ماهگیش رو هم توی ۳
ماهگی زد برخلاف حرف خانمهای اونجا که واکسن ۲ ماهگی خیلی سخته سهیلم اصلا اذیت
نشد و مثل خیلی از بچه های اونجا موقع واکسن زدن داد و فریاد راه ننداخت. خدا رو شکر صبر و
تحملش خوبه . کلی کار جدید یاد گرفته٬ دیگه همه رو خوب می شناسه مخصوصا وقتی منو
می بینه کلی دست و پا میزنه٬ عاشق لامپ و لوستره خیلی بچه ی بغلی ای نیست و یه
وقتهایی که خیلی خسته شده باشه دوست داره بگردونیمش و من هم حتما این کار رو براش
می کنم توی این مدتی که برگشتیم خیلی کم باباش رو دیده به همین خاطر فعلا خیلی با
باباش جور نیست مامان منو خیلی دوست داره ٬ با خاله ی کوچیکش هم خیلی صمیمیه و
خیلی براش می خنده به قول بابام خاله کوچیکه هم خیلی نازه و هم خیلی مهربون به همین
خاطره که بچه ها خیلی دوستش دارن .
عاشق شیر خوردنشم اگه ساعتها هم توی بغلم باشه اصلا ازش خسته نمیشم خیلی شیر رو
با حرص و ولع می خوره به همین خاطر باید مواظب باشم که شیر نپره توی گلوش عاشق
مکیدنه . پسر نازم عاشق نوازشه وقتی با موهاش بازی می کنیم کلی ذوق می کنه و می
خنده که البته این عادتش رو از خونواده ی ما گرفته . حموم رو خیلی دوست داره مخصوصا وقتی
که توی وانش میذارم لم میده و خیلی ریلکس خودش رو شل می کنه روی آب ولی خیلی از
دوش گرفتن خوشش نمیاد تا وقتی که توی آب می خنده و دست و پا میزنه ولی تا میخوام از
توی وان درش بیارم شروع می کنه به نق زدن . گردنش یه کمی دیر گرفت ولی ماشالله قدرت
دستش خیلی زیاده موقع شیر خوردن اصلا دستش ثابت نیست ٬ مرتب با دستش می کوبه تو
سر و صورت خودش و من . توی ماشین همش می خوابه بابام به ماشین میگه گهواره ی سهیل
پسر عزیزتر از جونم یه بار هم رفته کوه البته توی بغل باباییش و مامانیش ماشالله خیلی پسر
خوش سفریه و اذیتی نداره..........اگه روزی هزار بار خدا رو به خاطر گلکم شکر کنم بازم
کمه........قربونت بشم مامانی که اینقدر جیگری و عزیز
حالا یه کمی هم از خودم :
از وقتی برگشتیم ایران خونه ی مامانم هستیم و هنوز تکلیف زندگیمون معلوم نشده و خدا
میدونه تا کی قراره اینجوری باشه شوهر جون مرتب داره رفت و آمد می کنه و خیلی دلم براش
میسوزه که خیلی نمی تونه پسرکش رو ببینه وقتی هم میاد پیشمون اینقدر خسته اس که
فقط دوست داره بخوابه منم خیلی بهش گیر نمیدم .
امیدوارم که این سرگردونی و بی تکلیفیمون خیلی زود تموم بشه و بدونیم کجا قراره ساکن
بشیم ٬ اینقدر به مامانینام زحمت دادم که دیگه واقعا ازشون خجالت می کشم . تمام زحمت
من و سهیل گردن مامانمه نمی دونم وقتی پیششون نیستم چطور می تونم تنهایی به کارام
برسم مخصوصا وقتی که مرخصیم هم تموم بشه و باید برم سر کار خلاصه اینقدر فکر و خیال
دارم که ترجیح میدم به هیچ کدومشون فعلا فکر نکنم
