ما هنوز هم خونه ی مامانم هستیم و همسر محترم در حال آماده کردن خونه برای ورود گل
پسری و خانم گل خونه ست !!!!! اگه بگم سخت میگذره یه دروغ خیلی بزرگ گفتم خداییش به
غیر از دوری از بابایی هیچ مشکلی نداریم و خیلی هم خوش میگذره ولی می ترسم این همه
خوشی بد عادتم کنه و بعد از رفتن به خونه ی خودمون حسابی به سختی بیفتم که البته
مطمئنم همینجوری هم خواهد شد. می خواستم مرخصیم رو تمدید کنم و از مهر آینده کارم
رو شروع کنم ولی همه میگن که اشتباه می کنم و از بهمن تا خرداد چیزی نیست و زود میگذره
ولی هر چقدر توی ذهنم مرور می کنم به هیچ عنوان نمی تونم به کارام سر و سامون بدم....یه
وقتایی گیرپاچ می کنم حسابی . بابایی کلی زحمت کشیدن و شرایط اولیه رو برای زندگی سه
نفره آماده کردن ولی خدا میدونه که عادت کردن به شرایط جدید و خونه ی جدید چقدر زمان می
بره.......کاش مامانم پیشم بود بخدا دیگه هیچ غمی نداشتم ٬بزرگترین دغدغه ام سهیل ه.نمی
دونم روزایی که میرم سر کار چیکارش کنم؟!! پیش کی بذارمش ؟!! اصلا توی شهر به اون
کوچیکی مهد خوب پیدا میشه که بذارمش اونجا ؟!! شیرش رو چیکار کنم (آخه سهیل اصلا لب
به شیر خشک نمیزنه )؟!! بعد از کار اینقدر انرژی برام میمونه که با پسرکم بازی کنم و به کارای
خونه برسم و .....؟!! کلی چیزای دیگه که وقتی بهشون فکر می کنم مخم سوت می
کشه...........بعضی وقتا میگم اصلا کارو بیخیال بشم و بچسبم به زندگی و بچه ام دقیقا همون
چیزی که همسر جان دوست داره ولی وقتی به روزایی که سهیل بزرگ شده و مدرسه میره
فکر می کنم می بینم چقدر به کار کردن نیاز پیدا می کنم.............خیلی دلم می خواد که خودم
با سهیل بازی کنم و این ور و اون ور ببرمش ٬ وقتایی که ناراحته و گریه می کنه خودم آرومش
کنم ٬ همیشه پیشش باشم...............یه جورایی از این همه فکر خسته شدم دیگه نمی
کشم..................بگذریم بالاخره یه جورایی میگذره دیگه..........توکل به خدا
پسرکم چند روزیه که خواب شبش به هم ریخته ٬ تا ساعت ۲ بیداره و دلش بازی میخواد .
اینقدردست و پا میزنه که همه رو بیدار میکنه ٬ به حال خودش هم که میذارم شروع می کنه به
آواز خوندن و دست خوردن . دندوناش هم در نمیاد که نمیاد٬ بچه ام همش یا دستش توی
دهنش یا پتو و لباسش . از دندونگیر هم خیلی خوشش نمیاد . معمولا هم به جای شست
انگشت اشاره رو میمکه !! نسبت به قبل هم خیلی کم غذا شده و تقریبا از روزیکه برای چکاپ
ماهیانه بردمش تا حالا کلی وزن کم کرده . خیلی بازیگوش شده و مدام دوست داره بازی کنه و
یه کمی هم بگی نگی بغلی شده . وقتی به باباش گفتم دوست داره همش تو بغل باشه و
بچرخونیمش آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت نمی تونه کمک حالم باشه و مرتب گل پسر رو
بچرخونه !!! معنیش اینه که مامان زهرا بیچاره شد رفت.............
سهیل گلم دیگه خوب می تونه از دستاش استفاده کنه ٬ مرتب هر چی دم دست باشه
برمیداره میذاره توی دهنش یه وقتایی مجبور میشم دستام رو بشورم و لثه اش رو ماساژ بدم
که معمولا با کلی حرص دستم رو گاز میگیره.
نمی دونم چرا از اینکه سهیل رو لوس بار بیارم می ترسم ٬ مرتب نگران تربیتش هستم . اصلا
دلم نمیاد بهش اخم کنم مرتب یا می بوسمش یا توی بغل میگیرمش . وقتی به روزایی که قراره
پیشش نباشم فکر می کنم بیشتر بغلش می کنم و بوس مالیش می کنم این هم شروع لوس
بار اومدن پسرکم شده ...............بابایی هم به شدت از این مدل تربیت کردن من ایراد می گیره
البته خودم هم میدونم کار درستی نمی کنم ولی وقتی صورت ناز و معصومش رو اون وقتایی که
کنارم نیست تصور می کنم دیگه نمی تونم خودم رو کنترل کنم . خیلی وقتا بی اختیار گریه م
می گیره.............کاش می تونستم یه راه حل خوب پیدا کنم ...........ایشالله آخر هفته میریم شهر و
دیار خودمون اگه فرصتی شد حتما براتون از زندگی جدیدمون میگم
