اگه خدا بخواد فردا قراره با بابایی برگردیم ولایت خودمون.........از حالا دلم گرفته فکر کنم روزای

اول به خودم و سهیل خیلی سخت بگذره ولی بالاخره عادت می کنیم. مامانم و بابام خیلی

دلتنگ میشن و این رو از حالت نگاهاشون به سهیل می تونم بفهمم........بابا که میگه هفته ی

بعد میایم پیشتون ولی من اصلا راضی نیستم تو این زمستونی هر هفته بیفتن تو جاده و به

خاطر ما به زحمت بیفتن..........ولی میدونم این کار رو می کنن !!!!

بابایی هم قراره هفته ای ۱ روز بیاد تهران و توی دانشگاه تهران تدریس کنه از حالا نگران تو جاده

بودنش هستم......کلا از ماشین و جاده های ایران به شدت می ترسم و متاسفانه این ترسم رو

 به سهیل هم منتقل کردم....البته خداییش گذشتن از جاده های برفی و کوهستانی ترس هم

داره !!!!!

***************************************

پسرکم چند روزیه  یاد گرفته زبونش رو بده بیرون....خیلی بامزه میشه با این کارش. اوایل

موقع گشنگی پاهاش می رفت رو ویبره..........جدیدا موقع گشنگی دو تا پاهاش رو می بره بالا و

محکم می کوبتشون روی زمین ٬ مخصوصا وقتی خوابه می فهمم گشنه است و بیدار میشم. بابام

میگه حالا که داره خوردنی تر میشه می برینش.....

راستی بابایی خونه رو مرتب کرده و یه سری از وسایلا رو به سلیقه ی خودش خریده و چیده برم

 ببینم سلیقه ی خونه چیدنش چطوره ؟!!! اگه خوشم اومد حتما عکسش رو میذارم.........