دیر اومدم............خودمم باورم نمیشه که این همه وقت تونستم پای
کامپیوترنشینم!!!!! واقعا برای یه آدم معتادی مثل من جای تعجب داره
ولی با داشتن کوچولوی شیطون و بازیگوشی مثل سهیل فکر کنم
خیلی هم غیر عادی نیست . تا وقتی سر کار می رفتم بعد از مدرسه
فقط فرصت پخت و پز و جمع و جور کردن خونه رو داشتم از وقتی هم
که تعطیل شدیم یا مهمون داشتیم یا خودمون مهمون بودیم ، الانم چند
روزیه که اومدیم مسافرت یه چند روزی رفتیم یزد بعدش هم اومدیم
خونه ی آقا جون و مادر جون. الانم که سهیل رو به زور خوابوندم و اومدم
که یه خبری از خودم و پسرم بدم . سهیل ١١ ماهه ی من خیلی
شیطون و بازیگوش شده ، ١٢ اردیبهشت یعنی روز معلم چهار دست و
پا رفتن رو شروع کرد . خیلیا می گفتن که دیر راه افتاد ولی من اصلا
نگران نبودم تازه خیلی هم دوست داشتم که دیرتر چهار دست و پا بره
برای من بهتره.........ماشالله از وقتی که چهارر دست و پا میره
کنترلش خیلی سخت تر شده از ١٨ تا پله ی تو خونمون مرتب بالا و
پایین می کنه منم که مدام باید دنبالش باشم که خدایی نکرده چیزیش
نشه . به حرف دکترش هم گوش دادیم و روروئک براش نخریدیم ولی
واقعا خستم می کنه از بس دلش می خواد راه بره و من و باباش هم
باید نقش روروئک رو براش بازی کنیم . تا وقتی بیداره فقط باید پیشش
باشم و باهاش بازی کنم و هواسم بهش باشه که یه موقع کار خطرناک
نکنه . عاشق موبایل باباشه برای به دست آوردنش دست به هر کاری
میزنه!!!!!!!!! جدیدا هم برای رسیدن به اهدافش داد می کشه یه وقتایی
سعی می کنم عکس العمل نشون ندم ولی وقتایی که خیلی خسته
هستم دیگه نمی تونم خودم رو کنترل کنم و منم همراش شروع می
کنم به داد کشیدن..........از داد کشیدنش خیلی ناراحت و نگرانم . اصلا
دوست ندارم لوس و جیغ جیغو بار بیاد البته ناگفته نمونه وقتی خیلی
خوابش میاد داد می کشه ، وقتی همه چیش روبه راهه و خوابش نمیاد
و گرسنه نیست فقط بازی می خواد و آرومٍ ولی خدا به دادمون برسه
وقتایی که خوابش به هم خورده باشه........سهیل هنوز راه نمیره ولی
بدون کمک روی پاهاش می ایسته..........مرتب دوست داره راش ببریم
و دیگه توی بغل نمی مونه . فرشته کوچولوی مامان دقیقا روز مادر (۴
تیر ) یعنی روزی که ١١ ماهگیش رو تموم کرد بهترین هدیه رو به
مامانش داد.......بهم گفت مامان......خیلی خوشمزه بود . در اوج
خستگی و خواب آلودگی اینقدر خوشگل صدام می کنه که دلم می
خواد درسته قورتش بدم .
یه مدتیه که دیگه سوپ و غذاهای آبکی رو نمی خوره منم براش بیشتر
وقتا کباب تابه ای یا ماکارونی و عدس پلو درست می کنم ولی فعلا
نمک و ادویه رو به غذاهاش اضافه نکردم . می خوام ذائقه اش رو
همینجوری نگه دارم شاید یه روزی خواست برگرده به زادگاش!!!!
اینجوری راحت تر می تونه با غذاهای ژاپنی کنار بیاد....!!!! پسر
کوچولوی مامان عاشق میوه است ، مخصوصا هنودنه و زردآلو و هلو .
خدا نکنه از جلوی میوه فروشی ای رد بشیم که هندونه هاش وسط پیاده
رو باشه آبرو برامون نمیزاره از بس داد می کشه !!
زرده ی تخم مرغ و سرلاک رو دیگه دوست نداره ، از وقتی هم که هوا
گرم شده خیلی کم غذا می خوره فقط دلش آب میخواد منم خیلی
اصرار نمی کنم که بخوره تا اونجایی هم که آب بخوره
بهش میدم ، شاید به خاطر همینه که اشتهاش برای غذا کم شده !!!!!
به همه چی میگه آب......اسباب بازیهاش ، غذا و توپ و خلاصه هر چی
که توی خونه می بینه فکر کنم خیلی آب دوست داره تازه یه مدتیه که
به باباش هم میگه آب!!!!! هنوز کلمه ها رو خوب نمی تونه ادا کنه ولی
من می فهمم چی می خوادو منظورش چیه. تا امروز فقط به به ، دَ دَ ،
ماما ، بابا ( به بای بای هم بابا میگه ) ، عمّه ، هاپ هاپ رو یاد گرفته .
خیلی خوردنی میشه وقتی می خواد ادای هاپوها رو در بیاره و
دنبالمون کنه که مثلا می خواد بخورتمون........خیلی شیرین و دوست
داشتنی شده این گل پسرم ولی یه خورده بعضی وقتا مامانش رو
ناراحت می کنه که می دونم همش به خاطر طبیعتش . از اینکه خیلی
وقتا خندون و شاد و سر حال خیلی خیلی خوشحالم ولی یه وقتایی یه
کوچولو دلم می خواد که ای کاش یه کمی آرومتر بود که اونم فکر کنم
غیر ممکنه !!!!!
راستش من همیشه دلم دختر می خواست اونم به خاطر آروم بودن و
حرف گوش کن بودنش همیشه فکر می کردم و می کنم که تربیت دختر
بچه خیلی راحت تر از تربیت پسر بچه هاست ، با داشتن دختر بچه
شاید کمتر توی مهمونی خجالت زده بشی ولی فکر می کنم پسر بچه
ها به خاطر شیطونی و شلوغکاریشون پدر و مادر رو از مهمونی رفتن
دلسرد می کنن و خلاصه خیلی چیزای دیگه که الان چشم نوشتنش رو
ندارم ولی این رو هم بگم که هیچ وقت ناشکری نمی کنم و از اینکه
خدا بهمون یه کوچولوی سالم و ناز داده همیشه شکر گذارش بوده و
هستم فقط امیدوارم که بتونم خوب تربیتش کنم.دیگه چیزی هم به
تولدش نمونده و من هنوز هیچ تصمیمی برای روز تولدش نگرفتم . فکر
کنم دیگه باید دست به کار شم که چیزی به تولدش نمونده شماها هم
اگه دوست داشتین تشریف بیارین خوشحالمون می کنید............
فعلا برم که دیگه چشمام خیلی دارن اذیت می کنن ، دیگه نمی تونم
نوشته هام رو باز خوانی کنم اگه خیلی بد نوشتم خلاصه ببخشید .
راستی پیشاپیش روز پدر رو هم به همه ی باباهای گل تبریک
میگم..........دوستون داریم سعی می کنم که از این به بعد زود به زود
وبلاگ رو به روز کنم
فعلا خداحافظ
