از چند روز پیش دلم می خواست  از حال و خودم و نی نی گولو خبر بدم ولی حالت تهوع و سر درد و سر گیجه امانم نمیداد .حالا خوب بود که هفته ی پیش شوهرم تعطیلیش بود و همش تو خونه بود وگرنه نمی دونستم چکار باید بکنم .این ویارم بد چیزیه ها ولی وقتی نیست همش نگرانم که نکنه نی نی گولو رشد  نمی کنه ٬عجب آدمیم من!!!!شوهرم خوب میدونه وقتی حالم خوب نیست اون ته تهای دلم خوشحالم٬ بهم میگه اصلا فکر نمی کنه که حس مادری اینقدر قویه که به خاطر سلامت بچه حاضرین این همه سختی رو تحمل کنید؟!!!منم بهش گفتم آخه مادر نشدی که بفهمی ما چی می کشیم!!!؟؟؟

 از بوی غذاها بدم میاد بعضی وقتها حتی آب هم دوست ندارم.این حالتهام خیلی یه دفعه ی میاد سراغم یه مدتی هست و بعدش آروم میشه!!!!! از امروز هم که کار و درس شروع شده و شوهرم باید می رفت دانشگاه خدا کنه خیلی حالم بد نشه...........توی غربت باردار شدن یه کمی سخته٬ همش دلم میخواد یکی بیاد پیشم ولی مثل اینکه همه یه جورایی سرشون شلوغه و نمی تونن بیان!!!!ولی من تحمل می کنم و همه ی سختیهاش رو به جان و دل میخرم..............

شب قبل از عید قربان همسرم تصمیم گرفت به خونواده اش خبر بده راستش من خیلی دلم نمی خواست فعلا کسی خبردار بشه ولی از اونجایی که به کارای شوهرم خیلی اعتماد دارم قبول کردم و خیلی مقاومت نکردم خلاصه خیلی تلاش کرد که اول به مامانش بگه ولی هر چی تماس گرفت کسی گوشی رو برنداشت مجبور شد به خواهرش زنگ بزنه ٬ وای نمی دونید وقتی خواهر شوهرم شنید چکار که نکرد!!!من فقط متوجه شدم که گوشی رو پرت کرده و از خوشحالی داره دور اتاق میچرخه و داد میزنه(همه ی اینا رو پسرش گفت من ندیدم) اصلا فکرش رو هم نمی کردم که اینقدر خوشحال بشه.........خلاصه به سرعت برق و باد این خبر بین بقیه پیچیده بود و تا نصفه شب ما مشغول تلفن خواب دادن بودیم. مادر شوهرم که زنگ زد از صداش میشد فهمید گریه کرده و خواهر شوهر کوچیکم از بس داد زده بود صداش گرفته بود............نمی دونم چرا این همه باعث خوشحالیشون شده بود من که خودم به هیچ وجه فکرش رو نمی کردم خلاصه شب عیدی دل کلی آدم رو شاد کرد این فسقلی ما.

از اون طرف عموی من اولین کسی بود که فهمید اونم سریع به مامانم زنگ زده بود که اونا رو سوپرایز کنه خلاصه یه نموره هم آتیشش رو داغتر کرده بود بهشون کفته بود که ۷ ماهش!!!!؟؟؟ مامانم که برای چت اومده بود اصلا چیزی ازم نپرسید و فقط اخم کرده بود منم که از ماجرا خبر نداشتم چیزی نگفتم فقط پرسیدم که عمو بهتون زنگ زد؟ چیزی نگفت؟ اونا هم چیزی نمی گفتن!!!! چت نصفه و نیمه موند و من خوب نهمیدم که خبر دارن یا نه؟؟ تا روز عید که همه دور هم جمع بودن اومدن برای چت تازه اونوقت فهمیدم که این عموی کلک ما چی کار کرده؟!! حالا بیا و درستش کن.........وقتی فهمید هنوز ۲ ماهش هم نشده گل از گلش وا شد طفلک مامانم  چقدر ناراحت بوده که مثلا من ۷ ماه چیزی بهش نگفتم٬ حالا قبلش هی می گفت ما میخوایم بیام ژاپن منم میگفتم آخه برای چی؟ فکر کرده بود الانه بچه به دنیا بیاد و منم دست تنها.........

نی نی جون حالا همه ی دنیا فهمیدن که تو هستی توروخدا تو هم خیلی مواظب خودت باش.........باشه گلم؟؟ یادت نره مامانی چقدر دوست داره