امروز بعد از چند سال خیلی دلم برای نوشتن تنگ شد............ دیشب بعد از گذشت 2
سال یاد روزهایی افتادم که عاشقانه برای پسرم می نوشتم و الان چقد راحت همه چی رو
فراموش کردم ......... دلم برای روزایی که میرفتم سونو و چهره ی گل پسری رو با چه
ذوقی نگاه میکردم تنگ شده ، فرشته کوچولوی مامان من و ببخش که با وجود اینکه
هرروز پیشت هستم و مثل دوره ی بارداریم کمتر پیش میاد که از دیدن صورت ماهت قند
تو دلم آب بشه ........... عزیزکم الان که وابستگیت نسبت به من کمتر از 2 سال قبل شده
بعضی وقتها از صبح تا شب که میشمارم شاید به اندازه ی انگشتای یه دست هم بغلت
نکردم خیلی غصه ام میگیره دلم برات تنگ میشه و برای چند دقیقه فقط اشک که از
چشمام سرازیر میشه...........دلبند من روز نیست که به آینده و کارات فکر نکنم همه ی
فکر و ذکر و خیالم شدی ...............بعضی وقتها از نوع رفتار بابایی و تاثیری که ممکنه
روی روحیه ات بذاره ناراحت میشم و بی اختیار نسبت به کار بابایی عکس العمل نشون
میدم گرچه میدونم کارم درست نیست..............دوست دارم همه چی تموم باشی از اینکه
یه خورده خجالتی هستی اصلا احساس خوبی ندارم................امروز برای اولین بار وقتی
به چند سال آینده که فکر کردم تنم بدجوری لرزید به لحظه به خودم اومدم که مواظب گذر
زمان باشم و بتونم از تمام لحظه های با تو بودن لذت ببرم و اینقدر نگران جزییات
نباشم.................عزیزم تا ابد دوستت دارم به قول خودت به اندازه ی بن تن دوست دارم
