_یادمه بچه که بودم خیلی هواسم به جیب بابام برای خریدن چیزایی که دوست داشتم
بود البته شاید چون دختر بزرگ خونواده بودم خواهر و برادر هم داشتم......مادر شوهر
عزیز هم میگه که بابای سهیل خیلی پسر مقتصد بوده و تمام پول تو جیبیهاش رو کتاب
و روزنامه میخریده اما نمیدونم ژن ولخرجی رو پسر گلم از کی به ارث برده ، البته خوب
میدونم خودمون هم همچین بی تقصیر هم نیستیم تقریبا اکثر چیزایی رو که خواسته
براش خریدیم شاید چون خودمون خیلی نتونستیم بچگی کنیم......به هر حال در حال
حاضر از دست تقاضاهای بی حد و اندازه پسرک موندیم چکار کنیم............کلا
ماشینهای مختلف رو خیلی دوست داره و علاقه خاصی به ماشین پژو 206 داره و جدیدا
هم عاشق انیمیشن بن تن شده و دوست داره تموم محصولاتش رو داشته باشه فکر
کنم تا حالا 5 مدل مختلف از ساعت بن تن رو براش خریدیم اما اونقدر حرص و ولع داره
که هر جا ببینه باز مثل ندید بدیدا برخورد میکنه روزی چندین بار تقاضای دیدن سی دی
هاش رو میکنه که من با ترفندای خاصی سعی میکنم از سرش بندازم گر چه این ترفندا
روزی 3 الی 4 ساعت من و از خونه و زندگیم میندازه اما چاره ای ندارم جز بردنش به
پارکهای مختلف................نمیدونم چکار کنم که از سرش بیفته؟؟ خیلیها میگن
مقطعیه و تا 6 - 7 سالگی تموم میشه ؟
*********************************
امروز قرار بود با هم بریم و برای تولد پسر عموی من کادوی تولد بگیریم ...........محمد
سهیل: مامانی میشه برای منم ماشین بخری؟
من: نه مامان جون ، مگه چند روز پیش برات یه ماشین خوشگل نخردیم؟!
محمد سهیل: اخه میدونی چیه؟ یه دونه ماشین که کیفی نداره!!!!!
من:

_تا چند روز دیگه ایشاله کار ما دوباره شروع میشه و چقدر دوست دارم بتونم امسال
کاملا متفاوت عمل کنم آخه پسرک نازم دیگه ماشاله بزرگ شده و یه سری از کاراش
هم خودش میتونه انجام بده .........محمد سهیل دوره پیش دبستانی 1 رو با شروع
سال حصیلی شروع میکنه گرچه دل مامانش یه جورایی از گذر زمان میگیره چقدر زود
داری بزرگ میشی و با این بزرگ شدنت یه جورایی فاصله هامون هم بیشتر اما چه کنم
که نمیتونم زمان رو متوقف کنم .....یعنی پسر من چه جور بچه ای میشه؟ خیلی
نگرانشم روز و شبم شده محمد سهیل...........دعاهام شدن برای سهیل.........با خنده
هاش میخندم و با گریه هاش گریه میکنم اصلا تحمل دیدن صورت گرفته و غمگینش رو
ندارم هر کاری که از دستم بر میاد برای شاد بودنش میکنم..........همش دعا میکنم
پسر با ایمان و با اخلاقی باشه..........اما حیف که بعضی چیزا رو نتونستم کنترل کنم
که روی رفتار پسرک هم بی تاثیر نبودن........بچه که بود خیلی خوش خنده و خوش
اخلاق بود اما بزرگتر که شده معمولا اخمو شده کمتر پیش میاد که به راحتی با کسی
به خوبی سلام و احوالپرسی کنه............یه جورایی خجالتیه و خیلی اجتماعی نیست
و همین موضوع من و بیشتر نگران میکنه البته شاید انتظار من هم یه خورده ازش
بالاست ولی به هر حال تمام جسم و جانم رو درگیر خودش کرده..........میدونم اگه یه
خواهر یا برادر کوچکتر داشته باشه میتونه رفتارهای مستبدانه اش رو کمتر کنه اما چه
کنم که داشتن یه کوچولوی دیگه فعلا برام مقدور نیست.........فقط امیدم به خود
خداست و بس. امیدوارم همیشه هواسش به فرشته ی ناز و عزیز من باشه ان شا لله
*عزیز دلم خیلی دوست دارم اونقدر زیاد که تمام فکر و ذهنم رو به خودت مشغول کردی.
خیلی عاشقتم، تمام دنیام شدی ،تمام امیدم به زندگی..........سالم و سرحال و شاد باشی *
