این روزها خستگی رو خیلی خوب می تونم از چشمهای همسرم بخونم ولی هر بار که

 ازش می پرسم خسته ای؟ میگه نه برای چی باید خسته باشم!! ولی خوب میدونم که

فشار درس و دانشگاه از یه طرف و تمام کارهای خونه از طرف دیگه یه کمی براش

سنگینه.عزیز دلم ٬ خیلی مهربونی. کاش دل منم به اندازه ی دل تو پاک و مهربون بود . من

 رو ببخش که نتونستم برات کاری کنم و توی روزایی که باید کمک حالت میشدم و به جای

روحیه دادن بهت بدتر روجیه ات رو خراب کردم.وقتی یاد اون روزا می افتم حسابی شرمنده

میشم!!!! کاش بتونی اون روزها رو فراموش کنی و بهم یه فرصت دوباره بدی.........به هر

حال با تمام وجودم به خاطر داشتنت خدا رو شکر می کنم و بهت افتخار می کنم.

با وجود تمام خستگیها توی این دو روز تعطیلی به جای اینکه استراحت کنی به خاطر من

مهمون دعوت کردی و تمام کارها رو تنهایی انجام دادی. تنهایی غذا درست کردی ٬ نتهایی

پذیرایی کردی ٬ تنهایی خونه رو جمع و جور کردی و تمام ظرفها رو شستی خلاصه برای

اینکه من خیلی احساس تنهایی نکنم کلی خودت رو به زحمت انداختی. خیلی دوست دارم

خیلی زیاد.

یه کمی هم از خودم و نی نی گولو.........ما هر دومون خوبیم و من دیگه تقریبا ویاری ندارم البته

 اگه به مامانم می کشیدم اصلا ویار نباید می اومد سراغم ولی مثل اینکه یه ذره بگی نگی

 از مامانم کم ویاری رو به ارث بردم. شنبه ی آینده هم نوبت بعدی دکترم امیدوارم همه چی

خوب و نرمال باشه. راستی تا یادم نرفته بگم که یکی از دوستام به نی نیمون میگه خان

قلی خان!!!! یکی دیگه از دوستام هم میگه نی نی ما پسره!!!! ولی مادر شوهرم یه دختر

 سفید با موهای طلایی و چشمای روشن میخواد!!!!!حالا من موندم یه دختر با این شرایط

از کجا باید گیر بیارم؟؟